تبليغاتX
عسل

عسل

سلام

من خیلی خوبم. ۱ هفته میشه که اومدم خونه. از اینکه این همه دوست مهربون نگران حال من بودن اول از خدا ممنونم و دوم از همه این دوستای خوب. دست و روی ماه همتون می بوسم.

در کنار تمام اتفاقاتی که افتاده بهترینش اینکه که رشد سلولای سرطانی کند شدن و بد ترین خبر اینکه که دیگه سینه راست ندارم.

و مهمترین خبر این که دوستتون دارم خیلی زیاد

برام دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 10:39  توسط negar  | 

من متاسفم که خودم نمی تونم بنویسم. از همتون ممنونم که برام دعا میکنید.دوباره بیمارستان بستری شدم. و این مطالب بازم دوست حوبم زهرا برای شما مینویسه. برام خیلی دعا کنید که حداقل ایندفعه از بیمارستان بیرون بیام. مثل اینکه دکترا حسابی نا امید شدن. اونا ناامید شدن نه من. من دوباره برمیگردم. خیلی زود. سالم و بدون درد. از همتون که به فکر من بودید ممنونم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10:7  توسط negar  | 

امروز رفتم دکتر برای معاینه بعد از عمل. امروز یکهفته میشه که عمل کردم. خوشحال بودم که جای عمل می بینم ولی اصلا دست به پانسمان نزد فقط معاینات بالینی انجام داد. میگم چکار کردی میگه باید صبر کنی تا باز کنم حسابی سورپریز میشی. در ضمن حداقل دو هفته دیگه باید پانسمان باشه.

دیروز به خودم و زندگی جدیدم خیلی فکر کردم. الویت های زندگیم تغییر باید بکنند. بعضیهاشون هم باید حذف بشن. مثلا ازدواج باید تقریبا ديليت بشه. براي كارشناسي ارشد حسابي بايد درس بخونم و حتما امسال قبول بشم (البته اميدوارم). بايد ورزش دفاع شخصي رو بذارم كاملا كنار و شنا و پياده روي رو جايگزين كنم. يكي ديگه كه مهمه اينه كه سريعا كارم تغيير بدم كه نوع كارم حسابي برام افسردگي مياره. و از همه مهمتر ميخوام توي كامپيوتر يه كمي بيشتر نخبه بشم. ولي كو حوصله‌اي اين كارا.

توي بيمارستان كه بودم تقريبا هر روز مامانم پيشم بود. يه خانوم كه همراه يه مريض ديگه بوده و خيلي هم مومن تشريف داشتن به مامانم ميگه نذر كن كه اگه بيماري دخترت شفا پيدا كرد از همون عضو بدنش در راه دين استفاده كنه. به نظر شما چه جوري ميتونم اين كه كار بكنم؟ البته تقصير مامان منه چون اصولا آدم كم حرفيه و اصلا به اون بينوا مشكل منو نگفته.

در روند درماني و پيشگيري اين بيماري دو تا موضوع را بايد خيلي توجه كرد. يكي اينه آرامش روحي و رواني يعني دوري از تنش و بحرانهاي عصبي و عامل دوم تغذيه صحيح و سرشار از سبزيجات بويژه از دسته فيبردارها.

راستي يادم رفت بگم عكس عسلمون ديدم خيلي زشت بود . مامانم ميگه نوزادا همشون اين شكلين. اميدوارم اينجوري باشه وگرنه بدجوري تنگ دلمون ميمونه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 13:24  توسط negar  | 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست                           که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

سلام

اگه بگم خوبم که دروغ گفتم. ولی دارم سعی میکنم که بهتر بشم. کامنتای شما دوستای مهربونم خوندم. اگه بگم تنها خوشی من طی این چند روزه دیدن کامنتا و ایمیلای شما دوستای عزیزم بود به خدا دروغ نگفتم. ازتون خیلی ممنونم خیلی زیاد

بالاخره دکترا حریف شدن و جراحی کردم . ولی اصلا نمیدونم چه بلایی سرم آوردن. سینه دارم یانه؟ چیزی ازش مونده  یا نه؟ ولی دکتر هاشمی میگفت مجبور شدن دو تا دنده ای اولم قفسه سینه رو هم بشکافن. برای چی من نمیدونم. احتمالا" تا حالا اشتباه کرده بودن که سرطان سینه دارم شاید یه درد دیگه بوده. هر کی فهمید بگه چرا؟

احساس میکنم که تعادل ندارم. یعنی سمت چپ بدنم سنگین تره. همه میگن تلقین میکنم ولی من اشتباه نمی کنم. درد ولی سمت راست بدنمه بخصوص دستم. حتی یک لحظه دلم نمی خواد بدنم بدون پانسمان ببینم. ترجیح میدم که اصلا نبینم که چه بلایی سرم آوردن.

 مامانم بعد از عمل چیزایی که از بدن من درآورده بودن دیده میگه خیلی وحشتناک بود ولی هیچ کدوم شبیه به سینه من نبوده.

نباید راه برم حتی یک قدم. نباید عصبانی بشم. نباید غذای زیاد و چرب بخورم. نباید حمام برم و نباید و نباید و نباید در نهایت بمیرم. باید بمونم و ببینم که چه بلاهایی سرم آوردن.

در ضمن ماه رمضونتون مبارک. خوش بحالتون که میتونید روزه بگیرید. ما که از این قافله بدجوری جا موندیم که فکر کنم تا ابد هم بهش نرسم.

زیاد نمی خوام بنویسم که کلافه بشید. دفعه بعد حتما از خاطرات بد بیمارستان براتون میگم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 14:16  توسط negar  | 

خيلي به دعاي شما احتياج دارم

سلام

الان كه دارم براتون مي‌نويسم روي تخت بيمارستانم. البته حالم خوبه ولي نميدونم چرا ولم نمي‌كنند. از زهرا خواستم اين دست نويس منو توي وبلاگ قرار بده. زهرا و سپيده دوستاي خوب من هستند كه از خواهرم به من نزديكترن. 

تحمل اينجا برام خيلي سخت. به شدت عصبي شدم. دو روز بيمارستان مصطفي خميني بودم كه واقعا اذيت شدم. البته تمام پرستارا و دكترا و پرسنل خوب بودن. ولي محيط خيلي بدي بود. من توي اتاق ۲ تخته بودم كه هر كي جراحي زيبايي بيني ميشد بعد از عمل براي بهوش اومدن كامل مياوردن اونجا. وقتي هم كه آدم داره بهوش مياد كه خودتون اگه تجربه كرده باشيد ميدونيد چه جيغ و دادي ميكنه. خلاصه اوضاع بدي بود.

ولي الان جام خوبه. قراره اين هفته تيم پزشكي كلينيك جواب قطعي بده. دوتا دكترا ميخوان شانس عمل برداشت فقط محتويات داخل سينه رو امتحان كنند ولي فقط يه دكتر كه دكتر اصلي خودمه ( دكتر هاشمي) مخالف ميگه بايد كامل سينه برداشته بشه. اگه محتويات داخل سينه رو خالي كنند به پيشنهاد مهرداد زندي عزيزم حتما پروتز ميكنم از روز اولشم بهتر. مگه نه مهرداد؟

خيلي حرف دارم .و خيلي هم دلم گرفته و ميخوام تا ميتونم براي يكي حرف بزنم ولي ميدونم حوصله نداريد. كامنت هاي محبت آميز همه تون آفلاين بهم ميرسه. از همه تون محمد، امير، فرايزدي،ocean ، ساني، ساينا و ......... همه دوستاي عزيزم كه اسمشون الان يادم رفته ولي اونا منو فراموش نكردن ممنونم.

بازم ازتون ميخوام برام دعا كنيد. من زندگي كردن دوست دارم

دوباره از دوستاي كه اسمشون فراموش كردم معذرت ميخوام

دوستتون دارم

در آخر عسل ما دو روز بدنيا اومده. بالاخره اسم اين وبلاگم معني پيدا كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 11:13  توسط negar  | 

سلام

من زهرا از دوستای نگار هستم. متاسفانه نگار به علت بالا رفتن غلظت خون و تورم شدید دست و تنگی نفس توی بیمارستان بستری شده. تا حالا که دکترا تصمیم به جراحی نگرفتن ولی اینها رو علائم خوبی نمی دونن. از من خواست اینجا بنویسم و از شما بخوام براش دعا کنید. همینطور برای پدر و مادرش که توی این چند روزه حسابی پیر شدن.

در ضمن عید همگی مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 8:45  توسط negar  | 

يه دوستي داشتم كه بعد از مرگ مادرش ميگفت: خدا هميشه توي معامله سر آدم كلاه ميذاره.

شايد اونموقع نفهميدمش، ولي الان كه 6 سال از اون زمان بزرگتر شدم مي‌فهمم. چون سر منم بدجوري كلاه رفته. يه چيزي بهت ميده كه حسابي حال ميكني ولي بعد از يه مدت ميبيني چيزي رو ازت گرفته كه خيلي بيشتر از اين ها ارزش داشته. درست مثل اينكه از يه بچه يه اسكناس 1000 تومني بگيري در عوض بهش 4 تا 200 تومني بدي. تا حالا ديديد كه بچه‌ها چقدر خوشحال ميشن كه پولشون زياد شده، اينكار خدا دقيقا" با ما ميكنه.

آيا تا بحال براي شما پيش اومده؟

بعض وقتا هم خدا حوصله‌اش سر ميره ديگه واقعا شاهكار ميكنه. در مورد اين بعدا" ميگم. مي‌خوام بعضي شيطونيهاي خدا رو بگم.

ديروز دلم براي يه دوست قديمي كه شماره تلفنش نداشتم ولي اون شماره ما رو داشت خيلي تنگ شده بود، جالب بود بعد از 3 سال ديشب زنگ زد. ديگه داشتم شاخ در‌مياوردم. فقط گفتم دمت گرم خدا، تو ديگه كي هستي.این قسمتش عبادتم بود به زبون خودم.

در آخر: روزنامه جام جم مطلبي در مورد زندگي آدم نابيناي بينا شده‌اي كه بيد مجنون بر اساس زندگي ايشون ساخته شده گزارشي داره بد نيست بخونيد.

براي يه دوست مهربون: من چند روز بلند سلام ميكنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 9:50  توسط negar  | 

یه خبر خوب

عسل ما ديگه داره به دنيا مياد. عسل بچه خواهر منه (كه تازه يه 10 روز ديگه ميخواد بياد به اين دنيا) كه الان 5 ساله كه از ايران رفته و فرانسه زندگي ميكنه. ني ني شون دختره و منم اسمش ميذارم اونم چي عسل. يه اتاق براش درست كردي همه چيزش زنبوره.  احتمالا اواخر مهر ماه دارن ميان ايران. من كه خيلي خوشحالم. خواهر من كه اسمش نوا‌ست بعد از گرفتن مدرك كارشناسي ارشدش كنكور دكترا دانشگاه خودشون يعني دانشگاه تهران پذيرفته شد اما حقش دادن به يكي از اين مديران دولتي. هر چي هم دوندگي كرديم و حتي دفتر رياست جمهوري رفت و با خود خاتمي صحبت كرد نتيجه نگرفت. داشت ديگه افسردگي ميگرفت كه بابا بعد از يكسال دوندگي كارش درست كرد تا بره فرانسه. اونجا درسش تموم كرد ، ازدواج هم كرد و الانم دارن ني ني دار ميشن و منم خاله ميشم. حس خوبيه.

راستي من يه خاله دارم كه منو خيلي دوست داره. ولي يه ايرادي كه اين خاله داره اينه كه زياد فكر نمي كنه حرف ميزنه. چند روز پيش كه مامان بهش گفت دكترا گفتن نگار بايد عمل شه ، خاله با گريه گفت كه بيچاره خواهرم از بچه شانس نياورده. نوا كه از ايران فراريه، اينم كه اينجوري. البته خاله جون از روي مهربوني و نگراني اين حرفهارو ميزنه.

پ.ن. من و آناند ميخواهيم بريم موزه حيات وحش، جاتون خالي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 10:7  توسط negar  | 

من و آناند و سینما 2

جاتون خالي  خوش گذشت. به نظر من كه فيلم خيلي خوبي بود. حداقل بعد از مدتها يه فيلم قابل توجهي اكران شد و بازي پرويز پرستويي كه واقعا حرف نداشت. انصافا كه هنرپيشه واقعي يهني ايشون.

فقط يه ايراد داشت اينكه با هندي جماعت بعد سينما مكافات داري. خداروشكر معني اسم فيلم مي‌دونست وگرنه من اصلا تا حالا انگليسي بيد مجنون نشنيده بودم. ولي منو كشت تا بفهمه ارتباط بين اسم فيلم و محتوا ي فيلم چي بوده. ولي انگليسي خيلي خوب شده‌ها كل فيلم براي آناند ترجمه كردم. البته خيلي آروم

 در ضمن شام رفتيم رستوران مهاراجه يه غذاي هندي خورديم كه گلاب به روتون شبش حالم خيلي بد شد. در ضمن دوست هنديم گفت كه نگار دوست دارم در مورد پيشنهاد ازدواج فكر كني منم سريع گفتم نه.

پيشنهاد ميكنم اين فيلم ببينيد. حس خوبي كه به من اين فيلم داد اين بود كه زياد در برابر تقدير و اون چيزي كه برام تعيين شده مقاومت نكنم. شايد هميشه نتايج منفي نباشه.

در ضمن دوست هنديم پيشنهاد دادن كه از اين به بعد با شال رنگي برم اداره ميگه بيشتر بهت مياد. و اينجوري مشكل حجاب اداره ما هم حل شد.

وزير جديد هم نشستند و تند تند در حال تغيير چيدمان هستند، حتي ميز و صندلي رو هم جابجا كردن چه برسه با آدما. عيب ما ايرانيا اينه كه كارهايي كه قبلا انجام شده رو زير سؤال ميبريم. الان از ديد مزير منتخب ما كه عليرغم مخالفان فراوان بدون راي مخالف مجلس انتخاب شدن همينجور در حال ايراد گرفتن از كارهاي قبلي هستند.

 وقت عمل هم تعيين شد 20 مهر ماه. يكماه ديگر فرصت دارم كه .... فكر بد نكنيدا!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 10:34  توسط negar  | 

من و آناند و سينما

امشب من مي‌خوام بعد از مدتها برم سينما. آخرين فيلمي كه سينما رفتم با كوروش فيلم مارمولك بود . حالا بعد از مدتها مي‌خوام با پسر هندي برم اونم فيلم بيد مجنون شنيدم خيلي قشنگه. احتمالا خوش ميگذره.

در ضمن با اينكه اصلا قصد و منظور خاصي به جزء دوستي با آناند خان ندارم ولي تصميم دارم حسابي به خودم برسم. تا بنده خدا فكر نكنه اون قيافه‌اي كه تو اداره دولتي ميبينه، من همونجوريم. حالا ديگه اگه بدجوري دلش رفت و حسابي خاطرخواه شد تكليف چيه؟ هيچي منم ميگم نه. اينجوري تلافي كوروش سر يكي ديگه درآوردم.

در ضمن اين رئيس جونم داره عوض ميشه، حيف شد خيلي علاقه به پيوندهاي آسماني داشت( سوء تفاهم نشه توي دانشگاه آزاد يا كميته امداد كار نمي‌كنم). حالا اگه ارتباط من و آناند جدي شد حتما دست به دامن يكي از شماها ميشم.

دعا كنيد اوضاع جسمي و روحيم تا شب همينجور بمونه كه اون بينوا كوفتش نشه.

در ضمن احتمالا ميريم سينما فلسطين يا استقلال. اگه اونجا يه هندي ديديد بغليش منم.

من توي دنياي مجازي خيلي دوستاي خوبي دارم. همشون ميبوسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 12:44  توسط negar  |